تبليغاتX
شمیل(بادشمال)
بادشمال خلاصه ای از عملکرد گروه آموزشی هنرناحیه 3 کرج را در این وبلاگ شرح میدهد.
معلمي شغل و حرفه نيست، بلکه ذوق و هنر توانمندي است معلمي در قرآن به عنوان جلوه اي از قدرت لايزال الهي نخست ويژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالي است. در نخستين آيات قرآن که بر قلب مبارک پيغمبر اکرم (ص) نازل شد، به اين هنر خداوند اشاره شده است:

 اقرا باسم ربک الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم. (علق: 1ـ 5) بخوان به نام پروردگارت که جهانيان را آفريد. انسان را از خون بسته سرشت بخوان ! و پروردگارت کريمترين است همان که آموخت با قلم، آموخت به انسان آنچه را که نمي دانست.


 در اين آيات خداوند، خود را « معلم »  مي خواند و جالب اين که معلم بودن خود را بعد از آفرينش پيچيده ترين و بهترين شاهکار خلقت، يعني انسان آورده است.  مقام معلم بودن خدا، بعد از آفرينش قرارداد. نوعي انساني را که هيچ نمي دانست، به وسيله قلم آموزش


 داد که اين از اوج خلاقيت و هنر شگفت خداوند در امر آفرينش حکايت دارد:


چو قاف قدرتش دَم بر قلم زد              هزاران نقش بر لوح عدم زد


 از اين رو، مي توان گفت که هنر شگفت معلمي از آن خداوند عالم است.


 شهيد ثاني رحمت الله درباره هنر معلمي خداوند مي فرمايد:


 خداوند از آن جهت به وصف (اکرميت) و نامحدود بودن کرامتش، توصيف شد که علم و دانش را به  بشر ارزاني داشته است. اگر هر مزيت ديگري، جز علم و دانش، معيار فضيلت به شمار مي رفت،  شايسته بود همان مزيت با وصف (اکرميت) در ضمن اين آيات همراه و هم پا گردد و آن مزيت به  عنوان معيار کرامت نامحدود خداوند به شمار آيد. کرامت الهي در اين آيات با تعبير «الاکرام»  بيان شده است. چنين تعبيري مي فهماند که عالي ترين نوع کرامت پروردگار نسبت به انسان با والاترين مقام و جايگاه  او، يعني علم و دانش هم طراز است.


  به همين جهت امام خميني (ره) مي فرمود:


 معلم اول خداي تبارک و تعالي است ..... به وسيله وحي؛ مردم را دعوت مي کند به نورانيت؛ دعوت مي کند به محبت؛ دعوت مي کند به مراتب کمالي که از براي انسان است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

هنر جديد : چالشها و رويكردها  ( به بهانه سومين نمايشگاه هنر جديد)

مقدمه

در سال هاي اخير به دليل شرايط خاص سياسي, فرهنگي و اجتماعي گرايشها و رويه هاي هنري بسياري در كشورمان در حال شكل گيري و توسعه است. چنين جرياناتي كه با نام هنر جديد شناخته شده اند اغلب توسط نسل جوان دنبال ميشود.  اگر چه هنر جديد ايران ريشه در بسياري از جريانات هنري جهان دارد كه در چند دهه اخير به ظهور رسيده اند اما اين هنر ويژگي هاي بومي نيز دارد.  هنر جديد ايران غالبا شاعرانه، تمثيلي و نمادگراست.  در هنر جديد ايران فرهنگ ملي مذهبي آداب سنن و چالش متقابل سنت و مدرنيته و تفاهم اين دو و مسائل بي مرز جهان امروز را ميتوان به خوبي ديد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

این برنامه براساس كتاب روانشناسي رنگها نوشته دكتر ماكس لوشر ترجمه خانم ويدا ابي زاده چاپ شده توسط انتشارات دُرسا ( تهران ، خ انقلاب ، جنب سينما سپيده ، كوچه اسكو ، شماره ۱۶طبقه همكف ) تهيه شده است .

• يك رنگ به تنهائي بيانگر شخصيت نيست بلكه در انتخاب گروه‌ها و زوج‌هاي رنگ است كه شخصيت افراد تحت آزمايش كاملا نشان داده مي‌شود .

• شرايط روحي و جسمي افراد را قبل از آزمايش رنگ نيز بايد به حساب آورد ، زيرا امكان دارد كه افراد در شرايط متفاوت ، انتخاب‌هاي مختلف داشته باشند .

• جنبه نسبي بودن نتايج آزمايش را بايد همواره به خاطر سپرد زيرا انسان موجودي ناشناخته است .

• اين آزمايش كاملا جنبه روانشناسي و روانكاوي داشته و نبايد آنرا در رديف آثار سرگرم‌كننده و غير علمي كه در زمينه طالع بيني و نظاير آن منتشر شده است دانست .

◊ انجام آزمايش
• به مربع‌هاي رنگي زير نگاه كنيد و رنگي را كه بيشتر از سايرين دوست داريد انتخاب كنيد . در انتخاب رنگ دلخواه سعي نكنيد كه آنرا با رنگ چيز ديگري نظير پارچه ، مبلمان ، اتومبيل سواري ، تيم مورد علاقه فوتبال و غيره مقايسه كنيد بلكه فقط آنرا به عنوان يك رنگ مورد علاقه‌تان برگزينيد .

•  سپس به رنگ‌هاي باقي‌مانده نگاه كنيد و رنگي را كه بيشتر مورد علاقه شماست انتخاب كنيد و اين عمل را در مورد ساير رنگهاي باقيمانده نيز ادامه دهيد .

• بعد از انتخاب اول بايد يك بار ديگر رنگهاي مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . عملا سعي نكنيد كه انتخاب اول رنگ‌ها را به خاطر بياوريد و يا به همان ترتيب اول انتخاب كنيد در عين حال عمدا تلاش نكنيد تا آنها را فراموش نمائيد ، بلكه در انتخاب رنگها طوري رفتار كنيد كه گوئي آنها را براي اولين بار مي‌بيند . توصيه مي‌شود بين دو انتخاب يك دقيقه فاصله اندازيد .


                        

   

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

 

برای دیدن هریک از مطالب زیر بر روی آنها کلیک نمایید...

علل بدخطی دانش آموزان

طرح درس هنر

هنرهای سنتی

نمایشگاه وکارگاه گنجینه هنرهای ازیادرفته ایران

مسابقه ی بین المللی طراحی نشان المپیادجهانی طراحی شهری

نمایشگاه آثارخوشنویسی استادغلام حسین امیر خانی

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

شهرداری کرج در روز پنج شنبه ۱۳ دی ماه ۸۶ اقدام به برگزاری جشنواره آدم برفی نمود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |

((زنگ هنر))

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |

 

در اولین گردهمایی دبیران هنر برای برگزاری نخستین جشنواره ی دست سازه ها دربین دبیران هنر رای گیری شد. همچنین کارگاه عملی تدریس جعبه سازی توسط خانم میر هاشمی دبیر هنر مدرسه ی راهنمایی مهدیه آموزش داده شد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

  

 

 

 

 

 

                                 

                           

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/22ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

همهء ما هنرمند به دنیا می آییم، اما برای بعضی ها کمی طول می کشد تا آن را در خودشان کشف کنند. یکی از ابزارهای مهم هنرمند بودن، «دیدن» است. درست دیدن مرهون تمرین و توجه زیاد و دقیق است. راههای زیادی هم برای آن وجود دارد. مثلاً در طراحی، یکی از شیوه های خوب و درست دیدن، طراحی محیطی بدون نگاه کردن به کاغذ است، در حالی که سعی کنیم حرکت چشم و دست هماهنگ و همزمان عمل کند. معروف است که ادگار دگا برای کلاسهای طراحی پیشنهاد کرده بود مدلی را در کلاسی بگذارند. در سال اول هنرجویان فقط از روی یک مدل طراحی کنند. در سال دوم هنرجویان را به کلاس بغل دستی ببرند و مدل در همان کلاس پیشین باقی بماند. هنرجویان همان مدل را اما این بار تنها از روی حافظه شان طراحی کنند، هر قسمت آن را که فراموش کردند می توانند به کلاس دیگر سرک بکشند و نگاهی به مدل بیاندازند. و در سال سوم، کلاس را به طبقهء دوم ببرند! نمی دانم این داستان حقیقت دارد و یا تنها یک شوخی با دگا ست، اما هر چه هست، نکتهء آن خوب دیدن است... و خوب به حافظه سپردن.

عادت به خوب نگاه کردن و درست دیدن را می شود از کودکی به کودکان آموخت. خانمی می گفت که همیشه دوست داشتم این عادت را به فرزندم نیز بیاموزم. برای همین از همان زمانی که فرزندش سه چهار سال بیشتر نداشت شاخه های درختان را نشانش می داد و می گفت ببین بعضی از آنها به آسمان رفته اند، اما بعضی از جاهای آنها انگار سیاه است و بعضی دیگر سفید. آسمان را نگاه کن، امروز آبی تیره است. نگاه کن وقتی ابرهای آسمان تیره می شوند، چطور برگهای خشکی که بر زمین ریخته اند طلایی تر می شوند. می گفت کودکش فقط گوش می کرد و به آنها نگاه می کرد. می گوید اما یک بار دیدم خودش به آنها اشاره می کند و می گوید نگاه کن، واقعاً اینها قشنگ نیستند!؟
+ نوشته شده در شنبه 1386/03/26ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

این پرتره را ادوارد گالینسکی، یک دانشجوی بیست سالهء لهستانی، روی دیوار سلول شمارهء ۱٨،   بلوک ۱۱ در اردوگاه ۵٣۱ آشویتس کنده کاری کرده است.
ادوارد (اِدِک)، در سال ١۹٤٠ از پی هجوم آلمانهای نازی به لهستان، زندانی شد. وی در نیروی کار اردوگاه کار می کرد. روزی او را برای تعمیر ساختمان کناری ِ اردوگاه زنان گماشتند. آن جا بود که «
مالا» زیمِت باوم را ملاقات کرد. دختری چشم آهویی و زیبا و بیست و چهار ساله که به خاطر یهودی بودنش به همراه خانواده از بلژیک دپورتش کرده و او را به اینجا آورده بودند. از آن جایی که مالا، آلمانی را به خوبی صحبت می کرد، به عنوان مترجم اس اس ها استخدام شد و برای همین از امکانات خاص اردوگاه بهره مند بود. ادوارد دلباختهء او شد و زیر چشمان نظاره گر محافظین زندان با وی شروع به صحبت کرد. پس از آن آنها راهی پیدا کردند تا بتوانند بین دو اردوگاه، یادداشتهای رمزی شان را رد و بدل کنند. و بدین طریق بر خلاف تمام قوانین، سیم خاردارها و نگهبانان جانور خوی اس اس، عشق جوانه زد.
از خصایل اخلاقی مالا نقل قول ها کرده و کتابها نوشته اند. او را شیر زن آشویتس نام نهاده اند. زنی که تمام ماحصل بهرهء کارش را به زندان می برد و با زندانیان تقسیم می کرد. به آنها غذا می داد، به طور قاچاق به ایشان دارو می رساند و کمک می کرد تا ضعیف تر ها در بخشی کار کنند که نگهبانانش کمتر سخت گیر بودند. زندانیان احترام خاصی برای او قائل بودند.

ادوارد می دانست که مالا هم همچون خانواده اش در اتاقهای گاز کشته خواهد شد. برای همین نقشه ای جسورانه برای فرار ریخت. در ٢٤ ژوئن ۱۹٤٤، یونیوفورمی را از یکی از افسران نازی دزدید و با لباس مبدل و مدارکی جعلی برای مالا، او را به عنوان دوست دخترش از میان دروازه های اردوگاه خارج کرد. ویسلاو کیلار در کتابش می نویسد زمانی که فرار آنها بر ملاشد، تمام زندانیان آشویتس دربارهء تنها موضوعی که صحبت می کردند، مالا و ادوارد بود. این زوج عاشق را اسطورهء آزادی می خواندند و امیدی برای یک نسل جدید. آنها دوازده روز را با یکدیگر گذراندند. نیروهای گشتی آلمان، مالا را در مرز چک دستگیر کردند. ادوارد که دستگیر شدن او را دید، خودش را بلافاصله تسلیم کرد تا بتواند کنار وی باشد. آنها را به آشویتس بازگرداندند و هر یک را در سلولی انفرادی انداختند و تحت شکنجه قرارشان دادند تا جزئیات فرار و نام همدستانشان را فاش کنند.
می گویند ادوارد برای این که بداند مالا هنوز زنده است یا نه، هر شب ملودی خاصی را سوت می زد و مالا در سلولی دیگر با همان ملودی او را پاسخ می گفت. در تمام مدتی که مالا در اتاق شکنجه بود، ادوارد در اتاقش قدم می زد. در هر سلولی که او را نگه داشته اند، به روی دیوار آن پرتره ای از مالا کشیده شده و نام هردویشان زیر آن نقش بسته است.
آنها هرگز نام یارانشان را فاش نکردند. ادوارد را برای عبرت دیگران، به حیاط زندان مردان بردند و در حالی که طناب دار را به گردنش می آویختند و وی فریاد «زنده باد لهستان» سر می داد، به چوبهء دار آویختندش. می گویند هنگام مرگ ادوارد، صدایی از میان جمعیت فریاد زد «کلاهها را بردارید» و همه به احترام او کلاههای زندانشان را از سر برداشتند. مالا نیز در حیاط زندان زنان به پای چوبهء دار برده شد، اما پیش از آن که به جایگاه برسد با تیغی که در دستش مخفی کرده بود، رگ مچ دست خود را پاره کرد، یکی از افسران محافظ فوراً دست او را گرفت تا از فوران خون جلوگیری کند اما مالا با دست دیگر ضربه ای به او زد و از پس آن زیر لگدهای افسران جان به جان تسلیم گفت. می گویند در آخرین لحظات، مالا بر افسر مهاجم فریاد می زد که: من همچون یک شیرزن می میرم و تو مثل یک سگ! ....و به زنانی که ماجرا را نظاره می کردند و اشک می ریختند می گفت: گریه نکنید! روز حساب نزدیک است! فقط هر کاری را که با ما کردند به خاطر بسپارید! ...با خواندن این داستان، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد، نقش هنر در آرامش آدمی بود. این که انسانی تحت استرس و اضطراب بسیار، برای تسلی خاطرش دست به نقاشی می برد و درست زمانی که معشوقش در اتاقی دیگر شکنجه می شود و هیچ کاری از دست او بر نمی آید، صورت او را می کشد. هیچ توضیح منطقی وجود ندارد که چرا باید خطوط کشیده شده روی آن دیوارهای سرد ادوارد را آرام کرده باشد. آیا با این کار، احساس نزدیک تری به مالا پیدا می کرد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/03ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

این صفحه را باز کرده ام تا در باب موضوعاتی بنویسم که که به نوعی مشغولیات ذهنی منند، همیشه یا درباره شان می خوانم و یا به آنها فکر می کنم. باشد تا از این راه فرصتی هم برای بحث و تبادل نظر با شمایی فراهم بیاید که نوشته هایم را می خوانید.
از مهمترین علاقه های من رنگ است که البته دلایل بسیاری هم برای آن دارم.
برخلاف نظر زیگموند فروید، جنگ و خونریزی را امر اجتناب ناپذیر بشرنمی دانم و باور دارم که سرشت انسان از خمیره ای آمیخته با نور و عشق و رنگ ساخته شده است. هنر را نتیجهء بی بدیل این آمیختگی می دانم.

ترکیب رنگ و علم رنگ شناسی را بسیار دوست دارم، چنان که معمولاً آثارهنرمندان موردعلاقه ام نیز سرشار از رنگ و احساسند.

این که هنر چه نقشی در زندگی ما بازی می کند و تا چه حد در برابر آن مسئولیم، سؤالهایی هستند که هنوز پاسخ قاطعی برای آنها نیافته ام. اندی وارهول معتقد است هر روز بیش از پیش با تصاویر بمباران می شویم، تا جایی که دیگر از خود واقعی ما جز گوشت و خون چیزی باقی نمی ماند و هر چه می گذرد بیشتر به تندیسی بی رنگ و رو و کسالت بار تبدیل می شویم. آیا نقش هنرمند یادآوری خود واقعی انسان است؟ آیا هنرمند هست تا آدمیان فراموش نکنند که چه بوده و هستند؟...... دوست دارم پاسخ پرسشهایی از این دست را ؟!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |

اینکه حالا چرا اگر زنان کتاب بخوانند خطرناک می شوند؟ یا چرا زنان کتابخوان برای مردان هنرمندی از دورر گرفته تا هوپر تا این اندازه جالب بوده اند که موضوع نقاشی و عکس آنان قرار بگیرند؟
هایدن رایش پاسخ می دهد که: زیرا خواندن کنجکاوی می آورد، خواندن آدم را منتقد می کند، خواندن هوش آدم را بالا می برد. ماری فون ابنر- اشنباخ هم نظرش این است که به محض این که یک زن دانشش افزوده شود، سؤالاتش هم به دنیا پا می گذارند. دیگری هم معتقد است که با خواندن، در سر زنان اتفاقی می افتد که با نقشهء زندگی ای که دیگران برایش کشیده اند جور در نمی آید.
و خیال پردازی های ناشی از خواندن با آنها کاری می کند که از سه «کا»ی مهم دنیا بازشان می دارد
Kirche, Küche, Kinder
بچه ها، آشپزخانه، کلیسا
لوره آدلر تاریخ نویس فرانسوی و استفان بولمان آلمانی حدود دو سال پیش از مجموعهء تصاویر نقاشی و عکس هنرمندانی (از دوره هایی بین قرن سیزدهم تا بیست و یکم) کتابی را به زبان آلمانی به نام
«زنانی که کتاب می خوانند، خطرناکند» گردآوردند که این کتاب ١٦٠ صفحه ای متمرکز بر یک موضوع است: زنان کتاب خوان! زنانی سرشار از اعتماد به نفس، پر احساس و گاه تنها و گوشه گیر در حالی که در بسیاری اوقات جادوی کتاب آنها را غرق در خود کرده است و کتابخوانی شان گاه پر رمز و راز می نماید. ورق زدن کتاب و مرور تاریخی که این زنان کتاب خوان طی هشت صد سال گذشته پشت سر گذاشته اند، آدمی را وسوسه می کند تا افکار و رؤیاهای آنان را حدس بزند و در عین حال به این فکر بیاندازد که چه کتابی در دست دارند؟ فقط یک چیز مسلم است و اینکه آنها در حال خواندن کتاب آشپزی و یا فنون خانه داری نیستند. اثری از پیتر جانسن الینگا، ٧٠-­١٦٦٨
از میان متون پیشگفتار پی می بریم که با آزادی بیشتری که زنان طی قرنهای بعد به دست آورده اند، یعنی بین قرنهای هفدهم و نوزدهم فقط دربارهء چه و چطور خواندن نبوده بلکه دربارهء محل خواندن نیز تصمیم می گرفته اند.
یکی از این نقاشی ها (اثری از ورمیه ٦٤­-١٦٦٣) زن حامله ای را در حال خواندن نامه ای نشان می دهد که آن را با دو دستش گرفته است و از حالت لبهای زن مشخص است که دارد آن را با صدای بلند می خواند. شاید نامه ای از طرف همسرش باشد. نمی توانیم بگوییم خبری را که می خواند، بد است یا خوب اما احساس وی در صورتش ماهرانه به نقش کشیده شده است.

در این میان از عکس مرلین مونرو (اثری از اِو آرنولد) در حال خواندن اولیس ِِ جیمس جویس هم نمی توانیم چشم بپوشیم. وی در برابر دوربین ژستی نگرفته است و چنان غرق در کتاب است که دهانش نیمه باز مانده. جالب تر از همه تمرکز وی بر کتاب است و آنچه در آن لحظه در مغزش می گذرد!!

و مادام ژینوکس اثر وان گوگ که از خواندن دست کشیده و در افکار خودش فرو رفته است و یا خواهران ِ کارل کریستین کنستانتین هانسن (١٨٢٦) که خواهر جوانتر به خواندن خواهر بزرگترش با دقت گوش می دهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |


....چطور شروع کنم؟ بعد چکار کنم؟ دارم درست پیش می روم؟اینها از جمله سؤالاتی هستند که مطمئنم در گذشته هنگام نقاشی کردن از خودت بارها پرسیده ای و یا هنوز هم با آنها کلنجار می روی! حتماً تو هم آن نقاشان تلویزیونی را دیده ای که مثلاً یک منظره را در ٢٧ دقیقه نقاشی می کنند. از طرف دیگر وقتی در موزه ها پا می گذاری و آثار نقاشان بزرگی مثل رنوار، رامبراند، تیتیان، رافائل، مونه و غیره را می بینی، در شگفت می مانی که چطور این نقاشی ها را چنین عالی و باشکوه از آب درآورده اند؟ کارهایی که واقعاً آدم را دیوانه می کنند!
تو هم می توانی سالها با ناامیدی در مدارس و کلاسهای هنری وقتت را بگذرانی، و هیچ گاه پاسخ سؤالهایت را هم پیدا نکنی. تنها چیزی که اتفاق می افتد صرف مقدار زیادی پول است که در ازای سالها آزمایش و خطا به هدر می دهی. ناامید می شوی که چرا هیچ کس آن چه را که به آن نیاز داری به تو یاد نمی دهد. زمانی هم که نتیجه ای نمی گیری شلاق را به جان شانس و استعداد خودت می اندازی!
همین نقاشی های تلویزیونی را که می بینی، می توانی کتابهای بسیاری از این دست را هم در بازار کتاب پیدا کنی. کتابهایی که خیلی وقتها هنرمندان آن ها را ننوشته اند و تنها کار ِ شبه نویسندگان و ویراستارانی هستند که چیزی دربارهء نقاشی نمی دانند، اما با ابزار و وسایل نویسندگی به خوبی آشنایند. به خوبی می دانند چطور چیزهای ساده و حرفهای راست و مستقیم را طوری بپیچانند که نامفهوم بشوند و در عین نامفهومی بسیار گیرا و مؤثر به نظر بیایند. به لیست اینها مترجمان مغلق نویس را هم اضافه کن!
آموزش نقاشی چیزی برای رازآلود بودن ندارد. خیلی وقت ها در کلاسی ثبت نام می کنی و با مشکلات بسیاری مواجه می شوی. مثلاً معلم ١٥ تا ٣٠ دقیقه دیر به کلاس می آید، زمانی هم که از راه می رسد در اطراف کلاس دوری می زند و مطالبی از این دست تحویل هنرجویان می دهد: این به درد نمی خورد، این خیلی تیره است، این خیلی دراز است.....و اکثر اوقات هم می توانی این جملات را از دهن هنرجویان بشنوی: من یاد نمی گیرم، چطوری می توانم این افکت را به دست بیاورم، چرا معلم دقیقاً نمی گوید اینجا را چکار کنم، از چه وسیله ای باید استفاده کنم، اینجا چه قلم مویی باید به کار بگیرم،...و در ازای آن، معلم دو بار در هفته کلاسی برپا می کند، در هر کلاسی ١٠ تا ١٥ دقیقه به کار تو می پردازد، نقاشی ات را دست کاری می کند و اطلاعاتی که به آن نیاز داری را هم به تو نمی دهد. به آثار نقاشان بزرگ نگاه کن! می بینی که چقدر ساده تکنیکها را مطابق میلشان به کار گرفته اند. تو هم همان کار را بکن. در این که چگونه تکنیک های نقاشی را یاد بگیری و یا به چه چیزهایی نیاز داری تا کارت را از ابتدا تا پایان بدون ناامیدی به سرانجام برسانی، چندین نکتهء مهم وجود دارد که باید آویزهء گوش قرار دهی: مهمترین آنها یاد گرفتن زبان نقاشی است. دانستن این که نقاشی با طراحی تفاوت دارد. باید این حقیقت را بپذیری که شبیه یک نقاش به دنیا نگاه کنی. یک نقاش دنیا را متفاوت از آن چیزی که عامهء مردم می بینند، می بیند. یکی از مشکلات این است که خیلی ها موضوعاتی مثلاً یک گلدان گل و یا یک آدم را می بینند و می خواهند درست همان را روی بوم و یا مقوای خودشان پیاده کنند. تو باید پیش از هرچیز شیوهء نگاهت را تغییر دهی. باید یاد بگیری که وقتی موضوعاتی واقعی همچون گل، آدم، منظره و یا هرچیز دیگری مثل آن را می بینی، بدانی که چطور در مراحل کار آن موضوع را به زبان نقاشی ترجمه کنی. اگر این را آموختی، نیمی از راه را رفته ای
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |

وقتی نقاشی را شروع می کنی، آیا طرح را ابتدا روی بوم می کشی یا بی نیاز از طرح اولیه، رنگ را مستقیم روی بوم وارد می کنی؟ طرح را با مداد می کشی و یا با قلم مو؟ آیا طرح را ابتدا روی کاغذ پیاده می کنی؟ ....پاسخ این است که می توانی همهء این کارها را انجام دهی. مهمترین نکته این است که بتوانی به شیوهء خودت، همان کاری را که برایت راحت تر است انجام دهی. پس از آن یکی یکی به مراحل دیگر نقاشی ات بپرداز:
زیرکاری نقاشی، پرداخت کار، ارزشهای رنگی، و غیره...
حالا که می دانی چطور مثل یک نقاش فکر کنی، همچنین می دانی که چطور آن چه را که در واقعیت می بینی به زبان نقاشی ترجمه کنی، و می دانی که با چه تکنیکی راحت تر کنار می آیی، همه را همراه با مواد و ابزارت کنار هم بگذار و نقاشی خودت را خلق کن.
اگر باز هم گرفتار یکی از آن پرسشهای خاص شدی! تمام نیرو و ظرفیتت را بکار بیانداز تا پاسخ آن را بیابی و هرگز فکر نکن که غیر ممکن است. نقاشی های بزرگان هنر، که حالا بر دیوار موزه های دنیا نصب شده اند، نتیجهء پاسخهایی هستند که آنها برای سؤالهایشان یافته اند!
هر هنرمندی در آغاز کار هنری اش، همواره سعی می کند کاری را انجام دهد که دوست دارد. بعضی ها از ندای درونشان تبعیت می کنند و از حاصل دست رنج و کوشش های خودشان به نتیجه ای می رسند و برخی دیگر از هنرمند دیگری کپی می کنند، با خودشان می گویند: «من عاشق کارهای این هنرمندم...اما». و این «اما» آنجایی است که ندای درونی هنرمند سر بیرون آورده است. اگر تو هم گرفتار این «اما» شدی، آن را جدی بگیر! هنرمند در حین تجربه کم کم از بخشهایی که در هنرمند موردعلاقه اش دوست ندارد فاصله می گیرد و سبک و شیوهء خودش را توسعه می دهد. بعد از مدتی، تقریباً همیشه، حتی بین تکنیک خودش و آن هنرمند هم مرزبندی می کند، و حتی به دنبال هنرمند دیگری می گردد. زمانی که این اتفاق می افتد، مخصوصاً اگر بارها و بارها تکرار شود، تکنیک هایی را که تا به حال فراگرفته است، یک جا به کار می بندد و نتیجه اثر هنری، همان هنری می شود که تا به حال کسی آن را ندیده است. تکنیک چیزی درست مقابل یافتن ندای درون است، چیزی که از تمرین و ممارست به دست می آید. دیگر این با توست که برای خلق اثرت کدام یک را و یا چطور هر دو را با هم به کار ببندی. نگران نتیجه نباش، در دوره ای زندگی می کنیم که خوشبختانه هنرمند فارغ از معیارهای عینی دیگران برای داوری اثرش، خود اوست که کارش را تعیین و ارزیابی می کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر |

حتماً تا به حال برای تو هم بسیار پیش آمده که خواسته ای ازهنرمندی بپرسی که: «این نقاشی (یا هر اثر هنری دیگر) تو چه معنی می دهد؟»، یا «از کجا می شود معنی آن را درک کرد؟» و یا بسیاری سؤالات دیگر از این دست. شاید هم پرسیده ای...و خیلی وقتها پاسخ قابل قبولی برای آن دریافت نکرده ای. می توانم بگویم که هیچ فرمول خاصی برای درک یک اثر هنری وجود ندارد. معنی آن، حالا هر چیز که می خواهد باشد، در وجود خود توست، توی بیننده. این وظیفهء تجربه و احساس توست که آن را دریابی. خیلی وقتها «معنی دادن» را نمی شود تعریف کرد. یک مثالی می زنم:
روزی یک استاد ذن فنجانی چای را برای شاگردش پر می کند. آن قدر که چای از فنجان پر می شود و از آن سر می رود. شاگرد با دست پاچگی می گوید:«استاد دست نگهدارید، ...پر شد، بیشتر از این دیگر جایی ندارد»، استاد این طور پاسخ می دهد که: «آری، و تا زمانی که تو آن را خالی نکنی، هیچ جای دیگری برای بیش از این وجود نخواهد داشت».
پس، خودت را خالی کن. مدتی وقت بگذار و کار را تماشا کن. اگر چیزی در آن وجود دارد که چشم تو را می گیرد، عمیق به آن نگاه کن. شاید چیزی در آن هست که تو باید پیدایش کنی....؟
تجربه ...و یا یک ضربه....چیزی است که هنرمند کوشش می کند تا آن را در هنرش پیاده کند. از آنجایی که هنرمند هم مثل دیگران، زندگی را در شکل های متفاوت آن تجربه می کند، لحظه هایی وجود دارند که ضربه ای بر روح او وارد می شود که پاک شدنی نیستند. یک ضربهء بصری، یک حضور و ...که روح او را تسخیر می کند تا زمانی که مثلاً یک هنرمند نقاش با گذاشتن قلمش بر روی بوم، آن را بتواند بیرون بریزد. او در هر نقاشی می خواهد لحظه های پیوندش با آن اتفاق و یا خاطره را بازگو کند. وقتی تابلویی را به نمایش می گذارد، در واقع به بیننده اش اجازه می دهد تا هر چه قدر که می خواهد به آن نگاه کند وخودش دریابد که نقاشی درخت او، واقعاً پوست درخت و برگهایش نیست....همان طور که دریا تنها پیکری برای آب نیست....شاید تو وقتی به آن نگاه می کنی، تصویر خاص دیگری را در آن درخت بیابی و یا ممکن است عمق روح دریا را از آن درک کنی ... شایداین درست آن چیزی نباشد که هنرمند در لحظهء نقاشی آن تابلو در ذهنش می گذشته، ممکن است در آن لحظه فقط از ذهن تو بگذرد و یا احتمالاً به نیمه خودآگاه تو ربط داشته باشد.
آری، همیشه راههای گوناگونی برای درک یک اثر هنری وجود دارد. این که: تناسب این دست با سرش چقدر است؟ این صورت واقعاً شبیه خود مدل است؟ یا یک اثر سوررئال است؟ رنگ آمیزی این کار خوش آیند است یا نه؟ موضوع به اندازهء کافی جذاب است؟ ....و سؤالاتی از این دست که بازگو کردنشان لیست بلندی را می طلبد....گرهی از درک اثر هنری باز نمی کند....سعی کن فقط ترکیب را نگاه کنی، و نه جزئیات را....گذشته از یافتن معنای هنری، شاید حس دیگری را هم هنگام دیدن اثر تجربه کرده باشی. آیا تا به حال شده است که به یک گالری پا بگذاری، و یک اثر هنری تو را مدهوش خود کند؟ بعد مثلاً بگویی «این نقاشی چشم مرا خیلی گرفته است»، بدون این که واقعاً بدانی چرا. آیا این ارتباطی تعریف نشده با خاطره ای ندارد که هنرمند نیز در ناخودآگاه جمعی اش به نوعی آن را تجربه کرده است؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

انگار رازی یا حرف نگفته ای در پس هر یک از این نقاشی هاست.


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

جان میلتون شاعر انگلیسی، گفته ای دارد به این مضمون که کودکی جلوه ای از انسان است، همان گونه که صبح جلوه ای از روز.
کودک درون ما، این همراه همیشگی، کلیدی برای تمام ابتکارات و خلاقیت های ماست. توانایی در برقراری ارتباط، اندیشیدن به شیوه ای انتزاعی و مجرد، پذیرفتن خطر، حساسیت، مبتکر بودن، فعال بودن، صحیح و دقیق بودن، قوهء تخیل داشتن، کنجکاوی، و به طور طبیعی ساده و بی آلایش بودن از نشانه های اوست. این ارزشمند ترین هدیه ای است که از جانب کائنات به وجودمان پیشکش شده و پتانسیلی است برای ظهور بیش از پیش انسانیت در ما.
این هدیه را با تمام وجود و لذت بپذیر.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

اگر بعد از یک نفس عمیق،به صدای پیرامونت گوش فرا دهی ، اولین صدایی که به گوشَت می رسد، بلندترین صداست. صدای تیک تاک ساعت، حرکت اتومبیل ها، صحبت آدمها و غیره. حالا اگرکمی دقیق تر شوی و به صدای لایهء بعدی گوش فرا دهی، آنهایی را که می شنوی، صداهایی هستند از قبیل صدای تنفس خودت، وزش باد، قدمهای پا،....اگر همین طور لایه به لایه عمیق تر شوی، شاید علاوه بر صدای ضربان قلبت، قادر باشی نواهای دیگری را هم درک و یا حتی احساس کنی، یعنی شاید بتوانی به آنها تجسم هم ببخشی.
همیشه این که ورای صدای ظاهری اصوات و حتی فراتر از آن، ورای تقدس غیر مادی موسیقی، بتوانم صدا را در نقاطی از فضا دنبال کنم و دراصوات موسیقیایی به دنبال شناسه هایی از جهان مادی در آنان بگردم، برایم جالب بوده و هست. در نظرم، هنرها در هر قالبی که باشند از روح ما منفصل و جدا نیستند. برای همین هم آنها را شبیه کشتی هایی نمی دانم که در شب تنها از کنار یکدیگر عبور می کنند بلکه همهء آنها از حوضچهء مشترکی به نام احساس سرچشمه گرفته اند که تنها یاخته های عصبی بین آنها فرق می گذارد. برای همین هم یافتن وجه اشتراک در آنها و یا ملاقاتشان در یک نقطه، امری غیر معمول نمی تواند باشد و نیست.
نمی دانم آیا می دانی که در انواع آثار آهنگ سازان بزرگ می شود عناصر طبیعی را یافت یا نه. برای مثال، عنصر «خاک» در آثار برامس و بتهوون، عنصر«آب» در آثار شوستاکویچ، راول و دوبوسی، عنصر «آتش» در آثار استراوینسکی و عنصر «هوا» در آثار موتزرات و باخ بیش از همه مشهود است. اما این که بشود اصوات موسیقیایی را به تجسم در آورد، به آنها خط و شکل و بافت داد و آنها را رنگ کرد! شاید به نظرت عجیب بیاید ولی امر بعید و غریبی نیست. در آثار موسیقی دانانی همچون واگنر و همینطور نقاشان بسیاری همچون ویستلر، کاندینسکی، گوگن و دیگران که توانسته اند رنگها را بشنوند! می توانی رد پایی از این موضوعی که حالا درباره اش می خواهم صحبت کنم را بیابی.
ارتباط بین دیدن و شنیدن و خلق هنری واحد، آرزوی بسیاری از هنرمندان بوده است. و هنرمندان بسیاری بوده و هستند که المانهای خط و شکل و رنگ و صوت و بافت را در هر دوی موسیقی و نقاشی به کار گرفته اند.
در تفاوت ها وتشابه های نقاشی و موسیقی می توان گفت: خط در موسیقی را توالی صداها در طول زمان می دانند، حال آن که در نقاشی توالی نقطه است. در نقاشی طول موج های مختلف نور، رنگهای اولیه را بوجود می آورند و در موسیقی تن صدا و یا گام همین کار را می کند، مثلاً رنگ در صدای یک ترومپت روشن و در صدای شیپور تاریک است. شدت رنگ در نقاشی، تونالیته ای خاکستری رنگ از سیاه تا سفید می باشد و شدت صدای پایین تا بالا نیز تونالیته ای از تاریک تا روشن دارد. گام کوچک، سفید و بیان سبکی است و گام بزرگ، سیاه است و به سنگینی و صدای عمیق تمایل دارد. هر چه صدا بلند تر باشد، بزرگتر است و هر چه آهسته تر، کوچکتر. در نقاشی، نرمی و زبری نشان از بافت دارند، در موسیقی نیز صدای زیر یا بم، مثل صدای قره نی در مقایسه با صدای فلوت. از طریق پرسپکتیو و لایه های مختلف اما مرتبط با یکدیگر می توان به عمق نقاشی رفت و در موسیقی با گوش دادن به یک ترکیب موسیقیایی مثل سمفونی ودریافت ِ ارتباط صدای آلتهای موسیقی مختلف در پس زمینه می توان به عمق موسیقی راه یافت.
چندی پیش مصاحبه ای از یک موسیقی دان بیست ونه سالهء سوییسی اهل زوریخ به نام
الیزابت سولسر را می خواندم که به نظر می رسد از مرحلهء دیدن و شنیدن نیز فراتر رفته است:
«بله من اصوات را می بینم و بلافاصله آنها را رنگ می کنم. چیزی که به آن سینستزی می گویند. شانزده سالم بود که متوجه شدم من هم یک سینستت هستم. شبی با یکی از دوستانم بیرون رفته بودیم. هوا شروع به باریدن کرد. با تمام وجودم داشتم می شنیدم. در این شب فرکانس های باران را می شنیدم. متوجه شدم که آن صدا یک «جی» و رنگ آن آبی است! سپس روی اصوات مختلف دیگر متمرکز شدم. آن وقت برای اولین بار در زندگی ام فهمیدم که با هر صوتی رنگ کاملی را به خاطر می آورم و هر حرف الفبا را به یک رنگ می توانم ربط بدهم. مثلا ً« دبلیو» به رنگ زیتونی، «اَو» به رنگ سیاه، «اف» به رنگ سبز و «ای» به رنگ قهوه ای است. و در عین حال توانستم آنها را به مزه ها ربط بدهم. دریافتم که یک گام موسیقیایی تلخ است، گام سوم شیرین است. این را برای خانواده ام بازگو کردم. فکر می کردم شاید من، یک آدم طبیعی نیستم. بعد از آن پدرم کتابی دربارهء سینستزی پیدا کرد. اما دربارهء مدل من در آن چیزی نوشته نشده بود. سه سال پیش با یک عصب شناس صحبت کردم، به من گفت: هیچ کس دیگری در دنیا پیدا نمی شود که گامهای موسیقی را به مزه ربط بدهد. من یک فلوت نوازم. تک نوازی می کنم و در مراسم ازدواج، خاکسپاری، جشن ها و در تئاترمی نوازم، در عین حال کنسرت هم برگزار می کنم. از زمانی که سینستزی را آموخته ام، یادگیری ام بهتر شده است. قطعه ای را یک یا دو بار بعد از نت گذاری می نوازم. سپس از آن یک تصویر در ذهنم می سازم. اما هیچ وقت نمی توانم اصوات را بدون رنگ و مزه بشنوم. »

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

این مطلب پیش از این درشماره ۹۴  دوهفته نامه تندیس به چاپ رسیده است.
در فرآيند آفرينش يك اثر گرافيك، خرده‌ريزهاي تصويري متنوعي توليد مي‌شود كه بسته به نگاه شخصي طراح،‌ جنس و روحيه اين خرده‌ريزها تغيير مي‌كند. غالباً به اين خط‌خطي‌ها، عكس‌ها، يادداشت‌ها توجه چنداني نمي‌شود، در حالي‌كه مي‌توان از زاويه‌اي متفاوت به اين‌ها نگاه كرد.
گاهي اين خرده‌ريزها ارزش بصري فوق‌العاده‌اي پيدا مي‌كنند كه مي‌توان آن‌ها را يك اتفاق مستقل و مهم به شمار آورد.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |

 
 
 
 
 
 این روزها که یاد لئوناردو داوینچی نقش پررنگی در ذهنم دارد، دلم نیامد داستانی را برایتان روایت نکنم. داستانی که بیشتر به یک افسانه می ماند.
اگر به فلورانس ایتالیا سفر کرده باشید، در سالن مجلس پالازو وکچیو، قلب قانون گذاری جمهوری فلورانس، دیوار های عظیمی را مشاهده می کنید. این دیوارها پوشیده از نقاشی های متوسطی هستند که نقاش آن بیشتر به عنوان یک زندگی نامه نویس هنری شهرت دارد تا نقاشی برجسته. نام او جورجیو واساری است. شاید باورش برایتان سخت باشد... که پیش از آن که واساری این دیوارها را با نقاشی های خود پر کند، دو هنرمند ارجمند تاریخ هنر، مجبور شدند شانه به شانهء یکدیگر، دو دیوارمقابل هم، در این سالن را به نقش کشند. در حقیقت عداوت بین این دو و نزاع مشهود بینشان، بزرگان شهر فلورانس را در اوایل قرن شانزدهم واداشت تا به بهانهء بزرگداشت جمهوریت فلورانس، به رقابتی تنگاتنگ ترغیبشان کند. دو هنرمندی که نه از لحاظ سن و نه از لحاظ سبک بینشان شباهتی وجود داشت. درست در همان سالهایی که داوینچی پنجاه و یک ساله، به نقاشی مونالیزا مشغول بود، وی را به نقاشی نبرد آنگیاری که به جنگ با میلان شهرت دارد، گماشتند و میکل آنژبیست و هشت ساله را که به ساخت مجسمهء داود می پرداخت، به نبرد کاسکینا، نبردی مقابل پیزای همسایه، گماردند. آن هم درست زمانی که رافائل بیست و یک سال داشت! متولیان این مسابقه، گمان می کردند که فشاررقابت بین این دو نتیجهء کار را بهتر خواهد کرد. اما دریغ که هر دوی این هنرمندان به دلیل تنها ویژگی مشترکشان، یعنی ناتمام گذاشتن کاری که شروع می کردند، هیچ از یک این دو اثر را به پایان نرساندند. نزاع افسانه ای این دو هرگز به اوج نرسید و آنانی که در انتظار نتیجهء این مسابقه بودند آن را نا امیدانه رها کردند.

پیشرفت لئوناردو در این کار بهتر بود. وی طرح داستان مصورش را روی دیوار پیاده کرد و حتی برای این کار آسانسوری چوبی اختراع کرد تا به راحتی بتواند با آن بالا و پایین برود. اما به دلیل قصدش در نوآوری، بنابر دستورالعمل یک نویسندهء قدیمی رومی، گچ و رنگ روغن را با هم مخلوط کرد و در آغازین صبحی که به رنگ آمیزی کار می پرداخت، در اثر باران و رطوبت هوا، رنگهایش پوسته پوسته شدند و از دیوار شروع به ریختن کردند.

و اما میکل آنژ...وی از حد طراحی فراتر نرفت. در حالی که لئوناردو صحنه ای از «قلب» یک جنگ را با صورت خشمناک مردان از جان گذشته و اسبان شیهه زن به تصویر می کشید، میکل آنژ در طرحش بخشی از «حاشیهء» جنگ را به نمایش گذاشت. زمانی را که سربازان در چشمه ای حمام می گیرند و صدای پای سپاه دشمن را می شنوند و سعی می کنند تا از آب بیرون بیایند و زره هایشان را بپوشند. هردوی این اسکچ ها اولین تصاویر جنگی این دو هنرمند به حساب می آیند. یکی از نکات جذاب این دو صحنه، اشارهء آنها به هیجان غیر قابل کنترل انسان است، درست همانطور که ماکیاولی در همان زمان شکست جمهوری فلورانس را نتیجهء اعمال غیر عقلانی انسان دانست. بعدها، زمانی که دیگر جمهوریت در فلورانس به امیدی باطل بدل شده بود، واساری به طور عمد روی باقی ماندهء نبرد آنگیاری لئوناردو را نقاشی کرد و هر گونه ردی را از جمهوری و ایده آل هایش پاک کرد. اگرچه بارها تلاش کرده اند تا با استفاده از ابزار پیشرفته، رد پایی از شاهکار داوینچی را در زیر کارهای واساری بیابند و نقاشان بسیاری از جمله روبنس سعی کردند تا از این اثر ِ بدیع نمونه برداری کنند، اما واقعیت این است که یکی از بزرگترین پروژه های عظیم دوران رنسانس برای همیشه ناتمام ماند. واساری می نویسد که کنایه ها و ابراز انزجار میکل آنژ به لئوناردو به حدی رسید که وی فلورانس را برای همیشه به قصد فرانسه ترک کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر |