این صفحه را باز کرده ام تا در باب موضوعاتی بنویسم که که به نوعی مشغولیات ذهنی منند، همیشه یا درباره شان می خوانم و یا به آنها فکر می کنم. باشد تا از این راه فرصتی هم برای بحث و تبادل نظر با شمایی فراهم بیاید که نوشته هایم را می خوانید.
از مهمترین علاقه های من رنگ است که البته دلایل بسیاری هم برای آن دارم.
برخلاف نظر زیگموند فروید، جنگ و خونریزی را امر اجتناب ناپذیر بشرنمی دانم و باور دارم که سرشت انسان از خمیره ای آمیخته با نور و عشق و رنگ ساخته شده است. هنر را نتیجهء بی بدیل این آمیختگی می دانم.
ترکیب رنگ و علم رنگ شناسی را بسیار دوست دارم، چنان که معمولاً آثارهنرمندان موردعلاقه ام نیز سرشار از رنگ و احساسند.
این که هنر چه نقشی در زندگی ما بازی می کند و تا چه حد در برابر آن مسئولیم، سؤالهایی هستند که هنوز پاسخ قاطعی برای آنها نیافته ام. اندی وارهول معتقد است هر روز بیش از پیش با تصاویر بمباران می شویم، تا جایی که دیگر از خود واقعی ما جز گوشت و خون چیزی باقی نمی ماند و هر چه می گذرد بیشتر به تندیسی بی رنگ و رو و کسالت بار تبدیل می شویم. آیا نقش هنرمند یادآوری خود واقعی انسان است؟ آیا هنرمند هست تا آدمیان فراموش نکنند که چه بوده و هستند؟...... دوست دارم پاسخ پرسشهایی از این دست را ؟!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/02/13ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/02/13ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/02/13ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر
|
وقتی نقاشی را شروع می کنی، آیا طرح را ابتدا روی بوم می کشی یا بی نیاز از طرح اولیه، رنگ را مستقیم روی بوم وارد می کنی؟ طرح را با مداد می کشی و یا با قلم مو؟ آیا طرح را ابتدا روی کاغذ پیاده می کنی؟ ....پاسخ این است که می توانی همهء این کارها را انجام دهی. مهمترین نکته این است که بتوانی به شیوهء خودت، همان کاری را که برایت راحت تر است انجام دهی. پس از آن یکی یکی به مراحل دیگر نقاشی ات بپرداز:
زیرکاری نقاشی، پرداخت کار، ارزشهای رنگی، و غیره...
حالا که می دانی چطور مثل یک نقاش فکر کنی، همچنین می دانی که چطور آن چه را که در واقعیت می بینی به زبان نقاشی ترجمه کنی، و می دانی که با چه تکنیکی راحت تر کنار می آیی، همه را همراه با مواد و ابزارت کنار هم بگذار و نقاشی خودت را خلق کن.
اگر باز هم گرفتار یکی از آن پرسشهای خاص شدی! تمام نیرو و ظرفیتت را بکار بیانداز تا پاسخ آن را بیابی و هرگز فکر نکن که غیر ممکن است. نقاشی های بزرگان هنر، که حالا بر دیوار موزه های دنیا نصب شده اند، نتیجهء پاسخهایی هستند که آنها برای سؤالهایشان یافته اند!
هر هنرمندی در آغاز کار هنری اش، همواره سعی می کند کاری را انجام دهد که دوست دارد. بعضی ها از ندای درونشان تبعیت می کنند و از حاصل دست رنج و کوشش های خودشان به نتیجه ای می رسند و برخی دیگر از هنرمند دیگری کپی می کنند، با خودشان می گویند: «من عاشق کارهای این هنرمندم...اما». و این «اما» آنجایی است که ندای درونی هنرمند سر بیرون آورده است. اگر تو هم گرفتار این «اما» شدی، آن را جدی بگیر! هنرمند در حین تجربه کم کم از بخشهایی که در هنرمند موردعلاقه اش دوست ندارد فاصله می گیرد و سبک و شیوهء خودش را توسعه می دهد. بعد از مدتی، تقریباً همیشه، حتی بین تکنیک خودش و آن هنرمند هم مرزبندی می کند، و حتی به دنبال هنرمند دیگری می گردد. زمانی که این اتفاق می افتد، مخصوصاً اگر بارها و بارها تکرار شود، تکنیک هایی را که تا به حال فراگرفته است، یک جا به کار می بندد و نتیجه اثر هنری، همان هنری می شود که تا به حال کسی آن را ندیده است. تکنیک چیزی درست مقابل یافتن ندای درون است، چیزی که از تمرین و ممارست به دست می آید. دیگر این با توست که برای خلق اثرت کدام یک را و یا چطور هر دو را با هم به کار ببندی. نگران نتیجه نباش، در دوره ای زندگی می کنیم که خوشبختانه هنرمند فارغ از معیارهای عینی دیگران برای داوری اثرش، خود اوست که کارش را تعیین و ارزیابی می کند.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/02/13ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط سرگروه هنر
|
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|
جان میلتون شاعر انگلیسی، گفته ای دارد به این مضمون که کودکی جلوه ای از انسان است، همان گونه که صبح جلوه ای از روز.
کودک درون ما، این همراه همیشگی، کلیدی برای تمام ابتکارات و خلاقیت های ماست. توانایی در برقراری ارتباط، اندیشیدن به شیوه ای انتزاعی و مجرد، پذیرفتن خطر، حساسیت، مبتکر بودن، فعال بودن، صحیح و دقیق بودن، قوهء تخیل داشتن، کنجکاوی، و به طور طبیعی ساده و بی آلایش بودن از نشانه های اوست. این ارزشمند ترین هدیه ای است که از جانب کائنات به وجودمان پیشکش شده و پتانسیلی است برای ظهور بیش از پیش انسانیت در ما.
این هدیه را با تمام وجود و لذت بپذیر.
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|
اگر بعد از یک نفس عمیق،به صدای پیرامونت گوش فرا دهی ، اولین صدایی که به گوشَت می رسد، بلندترین صداست. صدای تیک تاک ساعت، حرکت اتومبیل ها، صحبت آدمها و غیره. حالا اگرکمی دقیق تر شوی و به صدای لایهء بعدی گوش فرا دهی، آنهایی را که می شنوی، صداهایی هستند از قبیل صدای تنفس خودت، وزش باد، قدمهای پا،....اگر همین طور لایه به لایه عمیق تر شوی، شاید علاوه بر صدای ضربان قلبت، قادر باشی نواهای دیگری را هم درک و یا حتی احساس کنی، یعنی شاید بتوانی به آنها تجسم هم ببخشی.
همیشه این که ورای صدای ظاهری اصوات و حتی فراتر از آن، ورای تقدس غیر مادی موسیقی، بتوانم صدا را در نقاطی از فضا دنبال کنم و دراصوات موسیقیایی به دنبال شناسه هایی از جهان مادی در آنان بگردم، برایم جالب بوده و هست. در نظرم، هنرها در هر قالبی که باشند از روح ما منفصل و جدا نیستند. برای همین هم آنها را شبیه کشتی هایی نمی دانم که در شب تنها از کنار یکدیگر عبور می کنند بلکه همهء آنها از حوضچهء مشترکی به نام احساس سرچشمه گرفته اند که تنها یاخته های عصبی بین آنها فرق می گذارد. برای همین هم یافتن وجه اشتراک در آنها و یا ملاقاتشان در یک نقطه، امری غیر معمول نمی تواند باشد و نیست.
نمی دانم آیا می دانی که در انواع آثار آهنگ سازان بزرگ می شود عناصر طبیعی را یافت یا نه. برای مثال، عنصر «خاک» در آثار برامس و بتهوون، عنصر«آب» در آثار شوستاکویچ، راول و دوبوسی، عنصر «آتش» در آثار استراوینسکی و عنصر «هوا» در آثار موتزرات و باخ بیش از همه مشهود است. اما این که بشود اصوات موسیقیایی را به تجسم در آورد، به آنها خط و شکل و بافت داد و آنها را رنگ کرد! شاید به نظرت عجیب بیاید ولی امر بعید و غریبی نیست. در آثار موسیقی دانانی همچون واگنر و همینطور نقاشان بسیاری همچون ویستلر، کاندینسکی، گوگن و دیگران که توانسته اند رنگها را بشنوند! می توانی رد پایی از این موضوعی که حالا درباره اش می خواهم صحبت کنم را بیابی.
ارتباط بین دیدن و شنیدن و خلق هنری واحد، آرزوی بسیاری از هنرمندان بوده است. و هنرمندان بسیاری بوده و هستند که المانهای خط و شکل و رنگ و صوت و بافت را در هر دوی موسیقی و نقاشی به کار گرفته اند.
در تفاوت ها وتشابه های نقاشی و موسیقی می توان گفت: خط در موسیقی را توالی صداها در طول زمان می دانند، حال آن که در نقاشی توالی نقطه است. در نقاشی طول موج های مختلف نور، رنگهای اولیه را بوجود می آورند و در موسیقی تن صدا و یا گام همین کار را می کند، مثلاً رنگ در صدای یک ترومپت روشن و در صدای شیپور تاریک است. شدت رنگ در نقاشی، تونالیته ای خاکستری رنگ از سیاه تا سفید می باشد و شدت صدای پایین تا بالا نیز تونالیته ای از تاریک تا روشن دارد. گام کوچک، سفید و بیان سبکی است و گام بزرگ، سیاه است و به سنگینی و صدای عمیق تمایل دارد. هر چه صدا بلند تر باشد، بزرگتر است و هر چه آهسته تر، کوچکتر. در نقاشی، نرمی و زبری نشان از بافت دارند، در موسیقی نیز صدای زیر یا بم، مثل صدای قره نی در مقایسه با صدای فلوت. از طریق پرسپکتیو و لایه های مختلف اما مرتبط با یکدیگر می توان به عمق نقاشی رفت و در موسیقی با گوش دادن به یک ترکیب موسیقیایی مثل سمفونی ودریافت ِ ارتباط صدای آلتهای موسیقی مختلف در پس زمینه می توان به عمق موسیقی راه یافت.
چندی پیش مصاحبه ای از یک موسیقی دان بیست ونه سالهء سوییسی اهل زوریخ به نام الیزابت سولسر را می خواندم که به نظر می رسد از مرحلهء دیدن و شنیدن نیز فراتر رفته است:
«بله من اصوات را می بینم و بلافاصله آنها را رنگ می کنم. چیزی که به آن سینستزی می گویند. شانزده سالم بود که متوجه شدم من هم یک سینستت هستم. شبی با یکی از دوستانم بیرون رفته بودیم. هوا شروع به باریدن کرد. با تمام وجودم داشتم می شنیدم. در این شب فرکانس های باران را می شنیدم. متوجه شدم که آن صدا یک «جی» و رنگ آن آبی است! سپس روی اصوات مختلف دیگر متمرکز شدم. آن وقت برای اولین بار در زندگی ام فهمیدم که با هر صوتی رنگ کاملی را به خاطر می آورم و هر حرف الفبا را به یک رنگ می توانم ربط بدهم. مثلا ً« دبلیو» به رنگ زیتونی، «اَو» به رنگ سیاه، «اف» به رنگ سبز و «ای» به رنگ قهوه ای است. و در عین حال توانستم آنها را به مزه ها ربط بدهم. دریافتم که یک گام موسیقیایی تلخ است، گام سوم شیرین است. این را برای خانواده ام بازگو کردم. فکر می کردم شاید من، یک آدم طبیعی نیستم. بعد از آن پدرم کتابی دربارهء سینستزی پیدا کرد. اما دربارهء مدل من در آن چیزی نوشته نشده بود. سه سال پیش با یک عصب شناس صحبت کردم، به من گفت: هیچ کس دیگری در دنیا پیدا نمی شود که گامهای موسیقی را به مزه ربط بدهد. من یک فلوت نوازم. تک نوازی می کنم و در مراسم ازدواج، خاکسپاری، جشن ها و در تئاترمی نوازم، در عین حال کنسرت هم برگزار می کنم. از زمانی که سینستزی را آموخته ام، یادگیری ام بهتر شده است. قطعه ای را یک یا دو بار بعد از نت گذاری می نوازم. سپس از آن یک تصویر در ذهنم می سازم. اما هیچ وقت نمی توانم اصوات را بدون رنگ و مزه بشنوم. »
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|
این روزها که یاد لئوناردو داوینچی نقش پررنگی در ذهنم دارد، دلم نیامد داستانی را برایتان روایت نکنم. داستانی که بیشتر به یک افسانه می ماند.
اگر به فلورانس ایتالیا سفر کرده باشید، در سالن مجلس پالازو وکچیو، قلب قانون گذاری جمهوری فلورانس، دیوار های عظیمی را مشاهده می کنید. این دیوارها پوشیده از نقاشی های متوسطی هستند که نقاش آن بیشتر به عنوان یک زندگی نامه نویس هنری شهرت دارد تا نقاشی برجسته. نام او جورجیو واساری است. شاید باورش برایتان سخت باشد... که پیش از آن که واساری این دیوارها را با نقاشی های خود پر کند، دو هنرمند ارجمند تاریخ هنر، مجبور شدند شانه به شانهء یکدیگر، دو دیوارمقابل هم، در این سالن را به نقش کشند. در حقیقت عداوت بین این دو و نزاع مشهود بینشان، بزرگان شهر فلورانس را در اوایل قرن شانزدهم واداشت تا به بهانهء بزرگداشت جمهوریت فلورانس، به رقابتی تنگاتنگ ترغیبشان کند. دو هنرمندی که نه از لحاظ سن و نه از لحاظ سبک بینشان شباهتی وجود داشت. درست در همان سالهایی که داوینچی پنجاه و یک ساله، به نقاشی مونالیزا مشغول بود، وی را به نقاشی نبرد آنگیاری که به جنگ با میلان شهرت دارد، گماشتند و میکل آنژبیست و هشت ساله را که به ساخت مجسمهء داود می پرداخت، به نبرد کاسکینا، نبردی مقابل پیزای همسایه، گماردند. آن هم درست زمانی که رافائل بیست و یک سال داشت! متولیان این مسابقه، گمان می کردند که فشاررقابت بین این دو نتیجهء کار را بهتر خواهد کرد. اما دریغ که هر دوی این هنرمندان به دلیل تنها ویژگی مشترکشان، یعنی ناتمام گذاشتن کاری که شروع می کردند، هیچ از یک این دو اثر را به پایان نرساندند. نزاع افسانه ای این دو هرگز به اوج نرسید و آنانی که در انتظار نتیجهء این مسابقه بودند آن را نا امیدانه رها کردند.
پیشرفت لئوناردو در این کار بهتر بود. وی طرح داستان مصورش را روی دیوار پیاده کرد و حتی برای این کار آسانسوری چوبی اختراع کرد تا به راحتی بتواند با آن بالا و پایین برود. اما به دلیل قصدش در نوآوری، بنابر دستورالعمل یک نویسندهء قدیمی رومی، گچ و رنگ روغن را با هم مخلوط کرد و در آغازین صبحی که به رنگ آمیزی کار می پرداخت، در اثر باران و رطوبت هوا، رنگهایش پوسته پوسته شدند و از دیوار شروع به ریختن کردند.
و اما میکل آنژ...وی از حد طراحی فراتر نرفت. در حالی که لئوناردو صحنه ای از «قلب» یک جنگ را با صورت خشمناک مردان از جان گذشته و اسبان شیهه زن به تصویر می کشید، میکل آنژ در طرحش بخشی از «حاشیهء» جنگ را به نمایش گذاشت. زمانی را که سربازان در چشمه ای حمام می گیرند و صدای پای سپاه دشمن را می شنوند و سعی می کنند تا از آب بیرون بیایند و زره هایشان را بپوشند. هردوی این اسکچ ها اولین تصاویر جنگی این دو هنرمند به حساب می آیند. یکی از نکات جذاب این دو صحنه، اشارهء آنها به هیجان غیر قابل کنترل انسان است، درست همانطور که ماکیاولی در همان زمان شکست جمهوری فلورانس را نتیجهء اعمال غیر عقلانی انسان دانست. بعدها، زمانی که دیگر جمهوریت در فلورانس به امیدی باطل بدل شده بود، واساری به طور عمد روی باقی ماندهء نبرد آنگیاری لئوناردو را نقاشی کرد و هر گونه ردی را از جمهوری و ایده آل هایش پاک کرد. اگرچه بارها تلاش کرده اند تا با استفاده از ابزار پیشرفته، رد پایی از شاهکار داوینچی را در زیر کارهای واساری بیابند و نقاشان بسیاری از جمله روبنس سعی کردند تا از این اثر ِ بدیع نمونه برداری کنند، اما واقعیت این است که یکی از بزرگترین پروژه های عظیم دوران رنسانس برای همیشه ناتمام ماند. واساری می نویسد که کنایه ها و ابراز انزجار میکل آنژ به لئوناردو به حدی رسید که وی فلورانس را برای همیشه به قصد فرانسه ترک کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/02/11ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|