همهء ما هنرمند به دنیا می آییم، اما برای بعضی ها کمی طول می کشد تا آن را در خودشان کشف کنند. یکی از ابزارهای مهم هنرمند بودن، «دیدن» است. درست دیدن مرهون تمرین و توجه زیاد و دقیق است. راههای زیادی هم برای آن وجود دارد. مثلاً در طراحی، یکی از شیوه های خوب و درست دیدن، طراحی محیطی بدون نگاه کردن به کاغذ است، در حالی که سعی کنیم حرکت چشم و دست هماهنگ و همزمان عمل کند. معروف است که ادگار دگا برای کلاسهای طراحی پیشنهاد کرده بود مدلی را در کلاسی بگذارند. در سال اول هنرجویان فقط از روی یک مدل طراحی کنند. در سال دوم هنرجویان را به کلاس بغل دستی ببرند و مدل در همان کلاس پیشین باقی بماند. هنرجویان همان مدل را اما این بار تنها از روی حافظه شان طراحی کنند، هر قسمت آن را که فراموش کردند می توانند به کلاس دیگر سرک بکشند و نگاهی به مدل بیاندازند. و در سال سوم، کلاس را به طبقهء دوم ببرند! نمی دانم این داستان حقیقت دارد و یا تنها یک شوخی با دگا ست، اما هر چه هست، نکتهء آن خوب دیدن است... و خوب به حافظه سپردن.
عادت به خوب نگاه کردن و درست دیدن را می شود از کودکی به کودکان آموخت. خانمی می گفت که همیشه دوست داشتم این عادت را به فرزندم نیز بیاموزم. برای همین از همان زمانی که فرزندش سه چهار سال بیشتر نداشت شاخه های درختان را نشانش می داد و می گفت ببین بعضی از آنها به آسمان رفته اند، اما بعضی از جاهای آنها انگار سیاه است و بعضی دیگر سفید. آسمان را نگاه کن، امروز آبی تیره است. نگاه کن وقتی ابرهای آسمان تیره می شوند، چطور برگهای خشکی که بر زمین ریخته اند طلایی تر می شوند. می گفت کودکش فقط گوش می کرد و به آنها نگاه می کرد. می گوید اما یک بار دیدم خودش به آنها اشاره می کند و می گوید نگاه کن، واقعاً اینها قشنگ نیستند!؟
+
نوشته شده در شنبه
1386/03/26ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|
این پرتره را ادوارد گالینسکی، یک دانشجوی بیست سالهء لهستانی، روی دیوار سلول شمارهء ۱٨،
بلوک ۱۱ در اردوگاه ۵٣۱ آشویتس کنده کاری کرده است.
ادوارد (اِدِک)، در سال ١۹٤٠ از پی هجوم آلمانهای نازی به لهستان، زندانی شد. وی در نیروی کار اردوگاه کار می کرد. روزی او را برای تعمیر ساختمان کناری ِ اردوگاه زنان گماشتند. آن جا بود که «مالا» زیمِت باوم را ملاقات کرد. دختری چشم آهویی و زیبا و بیست و چهار ساله که به خاطر یهودی بودنش به همراه خانواده از بلژیک دپورتش کرده و او را به اینجا آورده بودند. از آن جایی که مالا، آلمانی را به خوبی صحبت می کرد، به عنوان مترجم اس اس ها استخدام شد و برای همین از امکانات خاص اردوگاه بهره مند بود. ادوارد دلباختهء او شد و زیر چشمان نظاره گر محافظین زندان با وی شروع به صحبت کرد. پس از آن آنها راهی پیدا کردند تا بتوانند بین دو اردوگاه، یادداشتهای رمزی شان را رد و بدل کنند. و بدین طریق بر خلاف تمام قوانین، سیم خاردارها و نگهبانان جانور خوی اس اس، عشق جوانه زد.
از خصایل اخلاقی مالا نقل قول ها کرده و کتابها نوشته اند. او را شیر زن آشویتس نام نهاده اند. زنی که تمام ماحصل بهرهء کارش را به زندان می برد و با زندانیان تقسیم می کرد. به آنها غذا می داد، به طور قاچاق به ایشان دارو می رساند و کمک می کرد تا ضعیف تر ها در بخشی کار کنند که نگهبانانش کمتر سخت گیر بودند. زندانیان احترام خاصی برای او قائل بودند.
ادوارد می دانست که مالا هم همچون خانواده اش در اتاقهای گاز کشته خواهد شد. برای همین نقشه ای جسورانه برای فرار ریخت. در ٢٤ ژوئن ۱۹٤٤، یونیوفورمی را از یکی از افسران نازی دزدید و با لباس مبدل و مدارکی جعلی برای مالا، او را به عنوان دوست دخترش از میان دروازه های اردوگاه خارج کرد. ویسلاو کیلار در کتابش می نویسد زمانی که فرار آنها بر ملاشد، تمام زندانیان آشویتس دربارهء تنها موضوعی که صحبت می کردند، مالا و ادوارد بود. این زوج عاشق را اسطورهء آزادی می خواندند و امیدی برای یک نسل جدید. آنها دوازده روز را با یکدیگر گذراندند. نیروهای گشتی آلمان، مالا را در مرز چک دستگیر کردند. ادوارد که دستگیر شدن او را دید، خودش را بلافاصله تسلیم کرد تا بتواند کنار وی باشد. آنها را به آشویتس بازگرداندند و هر یک را در سلولی انفرادی انداختند و تحت شکنجه قرارشان دادند تا جزئیات فرار و نام همدستانشان را فاش کنند.
می گویند ادوارد برای این که بداند مالا هنوز زنده است یا نه، هر شب ملودی خاصی را سوت می زد و مالا در سلولی دیگر با همان ملودی او را پاسخ می گفت. در تمام مدتی که مالا در اتاق شکنجه بود، ادوارد در اتاقش قدم می زد. در هر سلولی که او را نگه داشته اند، به روی دیوار آن پرتره ای از مالا کشیده شده و نام هردویشان زیر آن نقش بسته است.
آنها هرگز نام یارانشان را فاش نکردند. ادوارد را برای عبرت دیگران، به حیاط زندان مردان بردند و در حالی که طناب دار را به گردنش می آویختند و وی فریاد «زنده باد لهستان» سر می داد، به چوبهء دار آویختندش. می گویند هنگام مرگ ادوارد، صدایی از میان جمعیت فریاد زد «کلاهها را بردارید» و همه به احترام او کلاههای زندانشان را از سر برداشتند. مالا نیز در حیاط زندان زنان به پای چوبهء دار برده شد، اما پیش از آن که به جایگاه برسد با تیغی که در دستش مخفی کرده بود، رگ مچ دست خود را پاره کرد، یکی از افسران محافظ فوراً دست او را گرفت تا از فوران خون جلوگیری کند اما مالا با دست دیگر ضربه ای به او زد و از پس آن زیر لگدهای افسران جان به جان تسلیم گفت. می گویند در آخرین لحظات، مالا بر افسر مهاجم فریاد می زد که: من همچون یک شیرزن می میرم و تو مثل یک سگ! ....و به زنانی که ماجرا را نظاره می کردند و اشک می ریختند می گفت: گریه نکنید! روز حساب نزدیک است! فقط هر کاری را که با ما کردند به خاطر بسپارید! ...با خواندن این داستان، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد، نقش هنر در آرامش آدمی بود. این که انسانی تحت استرس و اضطراب بسیار، برای تسلی خاطرش دست به نقاشی می برد و درست زمانی که معشوقش در اتاقی دیگر شکنجه می شود و هیچ کاری از دست او بر نمی آید، صورت او را می کشد. هیچ توضیح منطقی وجود ندارد که چرا باید خطوط کشیده شده روی آن دیوارهای سرد ادوارد را آرام کرده باشد. آیا با این کار، احساس نزدیک تری به مالا پیدا می کرد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه
1386/03/03ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط سرگروه هنر
|